مصاحبه خواندنی با مهدی سلوکی پس از ازدواج

مهدی سلوکی متولد ۱۴ خرداد ۱۳۶۱ در اصفهان بازیگر سینما و تلویزیون ایرانی است. وی با برنامه ی تلویزیونی نیم رخ وارد تلویزیون شد و با سریال نرگس در نقش بهروز به شهرت رسید.وی برادر کوچکتر محمدسلوکی مجری تلویزیون می باشد.

 

مهدی سلوکی در سریال ستایش ۱ و ۲ در دو نقش متفاوت بازی کرد.آخرین مجموعه تلویزیونی که مهدی سلوکی در آن به ایفای نقش پرداخت سریال نوروزی خوب ،بد ، زشت بود که در کنار امین حیایی و بهاره رهنما و بهنوش بختیاری همکاری داشت.

 

این روزها سخت می‌شود پیدایش کرد. بالاخره او را در پارک آب و آتش پیدا کردیم،؛ زمانی‌که داشت یکی از سکانس‌های سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» را بازی می‌کرد و در این نقش می‌گفت که چند سال عشقش را در دل نگه داشته و بازگو نمی‌کند تا شاید روز موعود فرا برسد

 

این روزها سخت می‌شود پیدایش کرد. بالاخره او را در پارک آب و آتش پیدا کردیم،؛ زمانی‌که داشت یکی از سکانس‌های سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» را بازی می‌کرد و در این نقش می‌گفت که چند سال عشقش را در دل نگه داشته و بازگو نمی‌کند تا شاید روز موعود فرا برسد؛

ناگهان دست تقدیر آن را به دنیای دیگری هول می‌دهد… این گوشه‌ای از داستان زندگی این روزهای مهدی سلوکی در سریال این شب‌های ماه رمضان است؛ سریالی که شما هر شب به تماشای آن می‌نشینید.

همه را درگیر می‌کند

تا قبل از این سریال با بعضی از مسائل که در این سریال به آن‌ها اشاره می‌شود در زندگی مواجه نشده بودم و اصلا در موردشان کنجکاوی نکرده بودم و یکسری چیزها را هم واقعا قبول نداشتم اما بعد از این سریال نه تنها من بلکه مطمئنا خیلی از مردم که این داستان را دنبال می‌کنند با دید جدیدی به این مسائل نگاه خواهند کرد،

در سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» بعضی چیزهایی که شاید تا امروز‌ اصلا در موردش حرف نزده‌ایم (به‌خصوص در فیلم‌ها و سریال‌ها). خیلی ساده و روان شکافته شده و کامل و جامع جواب سوال‌ها داده شده است، مثلا در مورد اینکه زندگی پس از مرگ چه شکلی است یا آدم‌‌هایی که به کما می‌روند چه حال و روزی دارند و روح‌شان کجاست، این‌ها ریزه‌کاری‌هایی است که آدم‌ها را با خودش درگیر می‌کند.

ارواح کجا می‌روند؟

خود من به بعضی از مسائل مربوط به ماورالطبیعه اعتقاد دارم، ‌حالا شاید اعتقادم به این شکلی که در این سریال دیده می‌شود نباشد اما در مورد‌شان فکر کرده‌ام و بعد از این سریال وقتی با این چیزها درگیر شدم کاملا به یک باور خاص رسیده‌ام که در زندگی قابل لمس است و در این قصه هم هر چه جلوتر می‌رویم بیشتر به واقعیت این مسائل می‌رسیم و متوجه می‌شویم که پشت این مسائل منطق وجود دارد،

 

شاید ما در کتاب‌های دینی‌مان به یک جواب کوتاه در مورد این سوال‌ها که گاهی ذهن‌مان را درگیر می‌کند دست پیدا کنیم اما چون به این نکته‌ها زیاد پرداخته‌ نشده این سوال‌ها همیشه در ذهن می‌ماند ولی در این سریال با این درگیری‌های ذهنی مواجه می‌شویم، انسان‌هایی که در کما هستند برای‌شان چه اتفاقی می‌افتد؟! روح‌شان کجاست؟

آدم‌هایی که نماز می‌خوانند با آدم‌‌هایی که خدا را قبول دارند اما نماز نمی‌خوانند چه فرقی دارند؟ خیلی واقعی و قابل لمس با این موضوع‌ها برخورد می‌شود یعنی کاملا دور از کلیشه به صورتی‌ که آدم‌ها را درگیر این واقعیت‌ها می‌کند، واقعیاتی که شاید خیلی از ما تا به امروز با آن‌ها مواجه نشده بودیم.

 

قرار بود جمشید باشم و نه امیرحسین تا به حال متاسفانه فرصت این را نداشتم که در مورد مسائل ماورالطبیعه تحقیق کنم، در این سریال‌ هم اول قرار بود نقش جمشید را بازی کنم، ‌جمشیدی که نقشی کاملا منفی دارد به خاطر همین فکر و ذهنم در ابتدا متمرکز به شخصیت جمشید بود نه امیرحسین، بعد هم که کلا پشیمان شدم که این نقش را بازی کنم و انصراف دادم اما وقتی نقش امیرحسین را پیشنهاد کردند

 

قبول کردم و در نتیجه فرصتی پیش نیامد که تحقیق کنم ولی خب شاید اگر وقت هم داشتم تحقیق نمی‌کردم چون به‌جوابی که می‌خواستم نمی‌رسیدم. خوشبختانه در این سریال خیلی ساده و با منطق به این مسائل پرداخته شده، روی منطق تاکید می‌کنیم به‌خاطر اینکه خیلی وقت‌ها جواب‌هایی که به این سوالات داده می‌شود خیلی غیرمنطقی است و فقط مجبور می‌شوید که قبول کنید، اما در ناخودآگاه‌تان آن جواب را قبول ندارید و ذهن درگیر می‌ماند‌ یا به اجبار فراموش می‌کند.

 

خود من به‌عنوان یک بازیگر خیلی جاها درگیر این مسائل شده‌ام و کنجکاوی کرده‌ام؛ سر این سریال هم خیلی از آقای افخمی می‌پرسیدم که حالا قرار است چه شود؟ با این‌که ‌می‌دانستم این یک قصه است اما کاملا درگیرش شده‌ بودم. تا قبل از این سریال فکر می‌کردم خواب چیز ساده‌ای است و هیچ پیش‌زمینه ذهنی یا به هر حال یک گذشته و منطقی پشتش وجود ندارد

 

درصورتی ‌که الان می‌دانم که هست یا مثلا در «پنج‌کیلومتر تا بهشت» یکسری چیزها در مورد آدم‌هایی که خیلی خوب هستند مطرح می‌شود و تفاوت انرژی‌هایی که اطراف این آدم‌هاست با دیگر آدم‌ها مطرح می‌شود این نخستین قصه‌ای است که من طی این چند سال به‌خصوص در میان سریال‌های ماه رمضانی می‌بینم که از شعاردادن و کلیشه‌ای‌بودن کاملا دور شده‌اند.

 

بعد از کما تغییر می‌کنم خود من تا قبل از این سریال‌ هیچ حس خاصی نسبت به آدم‌هایی که به کما می‌رفتند نداشتم، شاید خود این آدم‌ها وقتی که به هوش می‌آیند یادشان نیاید که چه اتفاقاتی افتاده ولی واقعا اگر با دید این سریال نگاهش کنیم به جواب‌هایی می‌رسیم که جالب و منطقی است مثلا وقتی فرد به کما می‌رود و بعد زنده می‌شود برای روحش در آن مدت چه اتفاقی افتاده؟!

 

یا فرق آدم‌های مذهبی و کسانی که مقید به یکسری از مسائل دینی و اخلاقی هستند با آدم‌هایی که فقط می‌گویند خدا را قبول دارند اما هیچ‌کار مذهبی و دینی انجام نمی‌دهند چیست؟! در این سریال ما می‌فهمیم فرق آدم‌هایی که نماز می‌خوانند با آدم‌هایی که نماز نمی‌خوانند چیست یا این نماز و قرآن خواندن وقتی که از دنیا می‌رویم به ما چه کمکی می‌کند.

 

این سبک سریال‌ها بیشتر در ماه رمضان پخش می‌شوند، شاید به دلیل اینکه رمضان ماه مهمانی خداست و ماهی است که گناه آدم‌ها بخشیده می‌شود و به هر حال ماهی است که روزمرگی آدم‌ها کمی تغییر می‌کند و مردم بیشتر درگیر فرایض دینی، عرفان و مذهب می‌شوند شاید حتی خیلی‌ها ناخودآگاه با این مسائل درگیر شوند،

 

مثلا ممکن است فردی روزه نباشد اما هنگام افطار با باقی کسانی که روزه بوده‌اند افطار کند و آن حال و هوای اذان و ربنا در او یک تاثیر قشنگ بگذارد یا حالا اگر روزه باشی که یک انتظار قشنگ را تحمل کرده‌ای و آن لحظات برایت بسیار شیرین است‌، به خاطر همین حال و هواست که در این ماه به این مسائل بیشتر پرداخته‌ می‌شود.

کسانی که مسئولیت ساخت چنین سریال‌هایی را قبول می‌کنند سعی دارند تا از یک راه ساده این مسائل را بهتر بیان ‌کنند، در کنار این موارد بحث دیگری هم در این سریال مطرح شده است که نشان می‌دهد کسی که دینی مثل اسلام را پذیرفته چه راهی را پیش‌رو دارد،

 

همه اینها برای خود من به‌عنوان یک بازیگر خیلی جالب بود و مطمئن هستم از قسمت ۵-۴ برای مخاطب هم خیلی جالب می‌شود چون در این سریال خیلی‌ روزمره به این مسائل نگاه شده، منظورم از روزمره اتفاق‌هایی است که در روز تمام ما با شکلی با آن‌ها مواجه می‌شویم.

 

جمشید کلیشه‌ای و تکراری است نقش جمشید را قبول نکردم چون منفی بود، چون تا به امروز من نقش مشابه جمشید را زیاد بازی کرده بودم و معمولا نقش‌هایی را بازی می‌کردم که شیطنت‌های خاص خودش را داشت و یک‌جورهایی این نقش‌ها شبیه هم بود و خیلی دوست داشتم از آن کلیشه بیرون بیایم، زمانی‌که آقای افخمی به من پیشنهاد داد گفت که خوب فکر کن چون در‌آوردن این نقش خیلی سخت است، من هم هر چه فکر کردم دیدم دیگر دوست ندارم نقش جمشید و مشابه آن را تجربه کنم،

 

حالا بعدا که کار پخش شود می‌بینید که نقش جمشید کاملا شبیه به نقش‌هایی است که تا به امروز بازی می‌کردم؛ این نقش‌ها دیگر هیچ‌ حس خلق کردنی را به من نمی‌دهد، کاملا تکراری شده و برایم جالب نیست اما نقش امیرحسین نه تنها برای من بلکه فکر می‌کنم برای هر کسی به غیر از من هم اگر قرار می‌شد

در آن بازی کند برایش خیلی جالب می‌شد چون دین و مذهب و آن ریزه‌کاری‌های معنویت را آنقدر قشنگ بیان می‌کند که همه را جذب می‌کند، قشنگ در این تعریف یعنی امروزی چون باب میل جوان‌های همسن و سال خودم است و این نسل می‌تواند به این شکل این مسائل را بپذیرد و هضم کند و خود من هم خیلی خوشم آمد و گفتم که نقش امیرحسین را دوست دارم که بازی ‌کنم.

 

درباره ی nbnbruop82594

مطلب پیشنهادی

متن آهنگ گل پامچال بیرون بیا فصل بهاره بیژن بیژنی

متن آهنگ بیژن بیژنی به نام گل پامچال Text Music Bijan Bijani Called Gole Pamchal ✿●✿گل پامچال بیرون بیا فصل بهاره✿●✿ …